مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
348
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
در عشق تو دل ز دست دادم * بر خويش در بلا گشادم « 1 » چون از نوشتن كتاب فارغ شد ، كتاب فروپيچيده ، بعجوز داد و دست بصندوق برده ، بدرهء ديگر كه يكصد دينار زر در او بود ، بدرآورد . بعجوز داد و به او گفت : اين زرها بكنيزكان بخش كن . عجوز بدره نگرفت و گفت : اى فرزند ، ميل من از بهر زر و مال نيست . ملكزاده گفت : ناچار بايد بدره بگيرى . آنگاه عجوز ، بدره گرفت و بازگشت . و بنزد ملكه درآمد و به او گفت : اى خاتون ، متاعى آوردهام كه در شهر ، چنان متاع يافت نشود . و آن متاع از جوانى است نكوروى كه در روى زمين از او نكوتر كسى نيست . دختر ملك پرسيد : اى دايه ، اين جوان از كجاست ؟ عجوز جواب داد : از نواحى هند است . اين حله زرين طراز مرصع از نزد او آوردهام . چون حله بگشود ، قصر از پرتو آن حله روشن شد و هركه بقصر اندربود ، از حسن صنعت آن حله و از آن گوهرهائى كه در آن حله به كار برده بودند ، خيره ماندند . و دختر ملك در آن حله تأمل كرد . قيمت او را بيش از يك ساله خراج پدر يافت . از عجوز پرسيد : آيا اين حله از آن جوانست يا از ديگرى ؟ عجوز جواب داد : اين حله از نزد آن جوان بديع الجمال آوردهام . دختر ملك پرسيد : اى دايه ، اين بازرگان ازين شهرست يا غريبست ؟ عجوز جواب داد : اى خاتون ، غريبست . يك چنديست بدين شهر آمده و اى خاتون ، به خدا سوگند او جوانيست ماهروى و سروقامت و بهشتى خوى كه من از او نيكوتر كسى نديدهام مگر ترا . دختر ملك جواب داد : اين كاريست عجب . اين حلّه كه قيمت ندارد ، چگونه مال يكى از بازرگانان خواهد بود ؟ اى دايه ، بازگو كه قيمت اين حله چند گفته ؟ عجوز گفت : اى خاتون ، به خدا
--> ( 1 ) - ابيات شيرينى كه در اين حكايت نقل شده ، همه از كتاب روضة المحبين ( ده نامه ابن عماد ) است كه در مقام خود از تعريف ، مستغنى و شيرينترين منظومهء عشقى است كه به زبان فارسى سروده شده .